أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

44

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

يريدكم فخذوا حذركم بدانيد و آگاه باشيد كه رسول خداى قصد شما كرده است بايد كه بر حذر باشيد » نامه را بوى داد و ده دينار زر تا اين نامه باهل مكّه رساند ؛ او نامه بستد و در ميان موى خود پنهان كرد و روى بمكّه نهاد ، جبرئيل آمد و رسول ( ص ) را خبر داد ، رسول ( ص ) امير المؤمنين على عليه السّلام را و طلحه و زبير و عمّار و مقداد و عمر را گفت : برويد به راه مكّه تا به جائى رسيد كه آن را روضهء خاخ « 1 » گويند آنجا زنى را يابيد كه نامهء دارد باهل مكّه در آنجا اعلام كرده‌اند ايشان را از قصد ما بايشان و رفتن ما بمكّه ؛ نامه از وى بستانيد و بياريد ، ايشان برفتند ؛ وى را در آن موضع يافتند ، گفتند : نامهء كه تو دارى باهل مكّه ؛ بماده ، بگريست و سوگند خورد كه ندارم ، وى را و متاعش را بجستند نيافتند ؛ خواستند كه باز گردند امير المؤمنين على عليه السّلام گفت : عجب از شما . . . ! رسول خداى تعالى از قبل وحى گفته است كه : وى نامه دارد ؛ شما ميگوئيد كه ندارد ، تيغ از غلاف بركشيد و پيش وى رفت گفت : مىشناسى مرا ؟ ! بخداى كه اگر نامه به من ندهى گردنت بزنم ، آن زن چون اين سخن بشنيد گفت : زنهار يابن ابى طالب روى بگردان تا نامه به تو دهم آنگه موى بگشاد و نامه بامير المؤمنين على عليه السّلام داد ، باز آمد و نامه برسول ( ص ) داد رسول ( ص ) بر منبر رفت و خطبه كرد آنگه گفت : يكى از شما نامهء نوشته است باهل مكّه و ايشان را از عزم ما آگاه كرده ؛ اگر برخيزد و الّا وحى وى را رسوا گرداند ، يك دو بار بگفت ؛ كس برنخاست ، سيّم بار حاطب بر پاى خاست و گفت : يا رسول اللّه صاحب نامه منم و خداى تعالى ميداند كه از پس اسلام نفاقى نكرده‌ام ؛ بيش از اين نبود كه مرا در مكّه خويشى نيست و من آنجا « 2 » غريب بودم و اهل و عيال من آنجاست خواستم كه اگر و العياذ باللّه درين حرب كه خواهد بود دست ايشان را باشد بر ما ؛ اين نامه مرا بنزديك ايشان وسيلتى باشد ، عمر گفت : يا رسول اللّه دستور باش تا گردنش بزنم كه وى منافق است ؟ - رسول ( ص ) گفت : وى از اهل بدر است باشد كه خداى ايشان را بيامرزيده باشد و رسول او را به آن

--> ( 1 ) - در مراصد الاطلاع گفته : « خاخ بعد الالف خاء اخرى موضع بين الحرمين به روضة خاخ بقرب حمراء الاسد من المدينة » . ( 2 ) - در اسد الغابه از اين معنى چنين تعبير كرده : « كنت امرء ملصقا فى قريش و لم اكن من أنفسها » .